تبليغاتX
هزار تو
مالیخولیا
حتما همه اون داستان معروف رو شنیدیم:

زاغکی غالب پنیری دید

به دهان برگرفت و زود پرید

بعدش توی راه یه روباهی روی یه درختی می نشینه و روباهه اونو میبینه و شروع میکنه از اون تعریف کردن که : به به عجب پرنده زیبایی. عجب رنگ قشنگی. عجب پر و بال خوشگلی. ولی حیف که پرنده به این قشنگی صدا و آوازی نداره. اگه این پرنده یه آواز جالب هم داشت بهتر از اون هیچ موجودی نمی شد پیدا کرد.

زاغ بیچاره هم برای اینکه به این روباه زبان نفهم بفهمونه که لال نیست و می تونه آواز بخونه تا میاد شروع کنه به آواز خوندن پنیر از دهنش میوفته و روباه هم که به مراد دلش رسیده بوده بدون اینکه توجهی بکنه راهش رو میگیره و میره...

حتما سبک جدید این داستان رو هم شنیدیم که:

دوباره زاغکی غالب پنیری دید

به دهن برگرفت و زود پرید

باز هم روی همون درخت نشست و همون روباه زاغ دید. روباه باز هم شروع به تعریف می کنه و عجب سری عجب دمی عجب پایی. ولی حیف پرنده به این قشنگی زبون نداره.

ولی زاغ اعتنایی نمی کنه.

روباه یه کم از چاشنی چرب زبونی و به اصطلاح پاچه خواری هم استفاده می کنه. چند تا نوکرم و چاکرم به حرفاش اضافه می کنه. ولی زاغ بازم اعتنایی نمی کنه. روباه که گیج شده بوده و هاج و واج به زاغ نگاه می کرده یه هو میبینه زاغ پنیر رو یه لقمه کرد و یه انگشتی هم به طرف روباه گرفت ( تشخیص اینکه کدوم انگشت به سلیقه خودتون ) میگه من مدرسه می رم و کلاس دوم رو هم رد کردم...

ولی چرا بعد از گذشت ۴ سال هنوز خیلی از ما کلاس دوم رو رد نکردیم؟؟؟!!!...

+ نوشته شده در  88/03/18ساعت 22:31  توسط من  | 
شیخ را موعد اجباری فرا رسیده و اکنون ۲ ماه و اندی از آن می گذرد.

در طی دورا فراگیری آموزش ها شیخ را مسائلی پیش آمد که زین پس روایت خواهم کرد.

در ضمن پست نوشته هایی نیز داشتم که آنها را نیز بعدا بخوانید...

+ نوشته شده در  88/03/12ساعت 19:29  توسط من  | 

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن


منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن


شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن


معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

 

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم


پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده


منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه


شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت


معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق


پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد


مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت

+ نوشته شده در  87/08/04ساعت 14:55  توسط من  | 

در جلسه ای با حضور حکیم الحکما استاد حاج شیخ احمد نصری رئیس الرساء حضور داشتیم.بر رقعه ای نام نوشتندی که وقتی برای ابراز وجود خواهید یافت. نام نوشتمی اما چون مقیاس و اندازه ریش بود و ریش ها اندازه زدند. هر که ریشش بیشتر وقتش بیشت.از آنجا که ما را ریشی نبود،ما را وقتی ندادندی.ما نیز گوش جان سپردیم و لذت بردیم و یافتیم زین پس با ریش باید به مجالس وارد شد.

یا حق

عزت مزید و عمر و مستدام

+ نوشته شده در  86/11/26ساعت 14:49  توسط من  | 
+ نوشته شده در  86/08/16ساعت 17:53  توسط من  | 
شیخ الشیوخ ٬ حکیم الحکما٬ مراد و مرشد مریدان٬ شیخ ابولرضا طاهرخوان ملقب به شیخ پشم الدین ابولمحاسن بن عبدالریش را پرسیدیم: یا شیخ شهر هرت که بر سر زبانهاست کجا را گویند؟

شیخ اندکی تامل کرده و سرش را به علامت ناراحتی تکان داده و فرمود:

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب .

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد یکدیگر را مي شناسند .

شهر هرت جايي است که همه کریهند مگر اينکه خلافش ثابت گردد.

شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفایت تو را مي گوید: باز هم لاف زدي؟؟

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند

 شهر هرت جايي است که درختان علل اصلي ترافيک ا ند و بريده مي شوند تا مرکبها راحت تر برانند

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند

شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر

 شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد آشنایی داشت

شهر هرت جايي است که با ميلياردها دلار نقدینگی بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد

 شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند

 شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خانه باشد و البته آن گوشه که آشپزخانه دارد و به آن  مي گویند مرواريد در صدف

شهر هرت جايي است که مردم سوار مرکب زرد مي شوند زود  سر کار برسند تا کار کنند وپول کرایه مرکب را در بياورند

شهر هرت جاييست که نصف مردمش زير خط فقرهستند اما سريالهاي جعبه جادو را در کاخها مي سازند

شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرها خواهران را که می نگرند ياد تختخواب مي افتند

 شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکوم است

 شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي ندارد و باعث ننگ می باشد

 شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را که می دانی نبايد به ديگري بياموزي

 شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

 شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

 شهر هرت جايي است که هرگز نمي شود بر بامش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..

شهر هرت جايي است که .......

به اینجای سخن که رسید بغضی بس عظیم گلوی شیخ را گرفت به طوری که نتوانست ادامه دهد و در نهایت به طوری که صدایش را کنترل میکرد سری تکان داد و فرمود :

آه که چقدر این شهر برایم آشناست........

+ نوشته شده در  86/08/11ساعت 17:39  توسط من  | 
در روزهای نخست اقامت شیخ شیوخ  و مراد مریدان شیخ پشم الدین ابولمحاسن بن عبدالریش قبل از آنکه مکانی را برای اسکان ایشان در نظر بگیریم فرمودند برای یافتن محل کاشانه قدری در شهر بگردیم تا هم با قزاونه آشنا گردیم و هم شهر را دیده باشیم.

ما نیز به گوش جان نیوش کردیم و ایشان را به قزوین گردی بردیم. شیخ ساکت بود ولی هر از چند گاهی سوالاتی میپرسید و بنده حقیر هم با دل و جان پاسخگوی آنان بودم.

پس از گشت و گذاری چندین ساعته شیخ را پرسیدم که یا شیخ قزوینیان را چگونه دیدی؟؟؟

اندکی تامل کرد و فرمود: که انسانهای وارسته ای هستند ولی در مورد ایشان باید به چند نکته توجه کرد:

۱- اگر به آنها بگویی که در هفت آسمان فزون از ۱۰۰ میلیون ستاره هست بدون کوچکترین سوالی میپذیرند. اما اگر در کوی و برزن و پارک ببینند که روی نیمکتی نوشته شده :"لطفا دست نزنید. تازه رنگ شده" حتما انگشت خود را به آن میزنند تا به صحت مطلب پی ببرند.

۲- مغازه داران قزاونه به جای استفاده از تابلوی " توقف بیجا مانع از کسب است " از جعبه های نوشابه در جای جای داخل و خارج مغازه استفاده میکنند.

۳- در بازار که میروی اگر از مغازه ای چیزی بدزدی و آنرا به همان صاحب مغازه بفروشی بازهم سرت را تا خرتلاق (khertelagh) کلاه میگذارند.

اما نکات بسیاری نیز از در مورد قزوین فرمودند که انشاالله تعالی در آینده به اطلاع میرسانم.

 

+ نوشته شده در  86/07/25ساعت 19:19  توسط من  | 
روزی در کوی و برزن میگشتم که به شخصی برخوردم نامش ابولرضا طاهرخوانی از خوانین اطراف تاکستان بود که همه مال و اموال را به نقدینگی مبدل کرده بود و عزم سفر کرده و به جای جای این جهان پهناور سرک کشیده بود .از بلخ ومرو و بخارا گذشته بود و اینک پس از سالها سفر به قزوین بازگشته بود. مریدان او را شیخ پشم الدین ابولمحاسن بن عبدالریش میخواندند.

با اندکی مصاحبت با شیخ آنچه را در عالم معنا میجستم در او یافتم و به جرگه مریدان وی پیوستم.

شیخ را زبانی شیوا و دلی سوخته بود.

زین پس تک تک ملاقاتهایم را با شیخ در این صفحه از تار گسترده وب می نگارم.

امید که مقبول دوستان واقع گردد.

+ نوشته شده در  86/07/19ساعت 19:45  توسط من  | 
یادمه وقتی مدرسه میرفتیم و زنگ انشا میشد اولین موضوعی که هر سال در موردش مینوشتیم این بود که :

تابستان خود را چگونه گذراندید؟؟؟

موضوع جالبی بود و منم هر دفعه چند صفحه در موردش مینوشتم. حالا هوس کردم دوباره این انشا رو بنویسم ولی این دفعه توی وبلاگم. حالا بریم سر وقت موضوع اصلی:

تابستان خود را چگونه گذراندید؟

امسال تابستان برای من تابستان بسیار خوبی بود. از اول تابستان همش خوش گذرانی بود. ما امسال تابستان ۴ بار به مسافرت رفتیم. همش هم با دوستان بود و هیچ کدام از مسافرتهای من با خانواده نبود.

مسافرت اول به مینودشت گرگان بود. خیلی خوش گذشت. شرح این مسافرت رو قبلا نوشتم.

اما دومین مسافرت با مینی بوسی به اسم باربی به لاهیجان و چمخاله رفتیم. و سومین مسافرت نیز به لاهیجان رفتیم که شرح مسافرت سوم رو هم نوشتم. اما مسافرتی که خیلی خوش گذشت ( دلیل خوش گذشتنش این بود که من مسئولیتی نداشتم) مسافرت به کاشان و کاروانسرای مرنجاب بود که توی این انشا میخوام این مسافرت رو شرح بدم:

 ( ادامه انشا را در ادامه مطلب بخوانید:)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/07/07ساعت 16:57  توسط من  | 
حتما تا حالا زیاد شنیدید که عاشقی بد دردیه؟

ولی حالا میخوام عاشق شدن یکی از دوستامو که بحمدالله به وصال نیز نزدیک میشود براتون تعریف کنم.

یکی از دوستان زحمت کشید و داستان منو به صورت شعر درآورد اینجا ازش تشکر میکنم و باید بگم با وجود شعری به این زیبایی دیگه نیازی به نوشته من نیست. چون این شعر همه ابعاد قضیه رو به زیبایی توصیف میکنه:

خری آمد بسوی مادر خویش            بگفت مادر مده رنجم از این بیش

برو امشب برایم خواستگاری            اگر تو بچه ات را دوست داری

خر مادر بگفتا ای پسر جان              تو را من دوست دارم بهتر از جان

زبین این همه خرهای خوشگل        یکی کن نشان چون نیست مشکل

خرک از شادمانی جفتکی زد           کمی عرعر نمود و پشتکی زد

بگفت مادر به قربان نگاهت              به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من       به زیبایی نباشد مثل او زن

بگفت مادر برو پالان به تن کن          برو اکنون بزرگان را خبر کن

به آداب و رسومات زمانه                 شدند داخل به رسم عاقلانه

دو تا پالان خریدند پای عقدش          یه افسار طلا با پول نقدش

خریداری نمود سه دانگ طویله              همانطوری که رسم است در قبیله

خر عاقد کتاب خود گشایید             وصال عقد ایشان را نمایید

دوشیزه خر خانم آیا رضایی؟           به عقد این خر خوش تیپ  در آیی؟

یکی از حاضرین گفتا به خنده         عروس خانم بهر گل چیدین برفته

برای بار سوم خر بپرسید               خر خانم سرش  یکباره جنبید

خران عرعر کنان شادی نمودند        به یونجه کام خود شیرین نمودند

به امید خوشی و شادمانی            برای این دو خر در زندگانی

 

به امید خوشبختی این دوست عزیزم

+ نوشته شده در  86/07/05ساعت 17:35  توسط من  | 
 

Ads by Ydc.ir