تبليغاتX
هزار تو
مالیخولیا

در جلسه ای با حضور حکیم الحکما استاد حاج شیخ احمد نصری رئیس الرساء حضور داشتیم.بر رقعه ای نام نوشتندی که وقتی برای ابراز وجود خواهید یافت. نام نوشتمی اما چون مقیاس و اندازه ریش بود و ریش ها اندازه زدند. هر که ریشش بیشتر وقتش بیشت.از آنجا که ما را ریشی نبود،ما را وقتی ندادندی.ما نیز گوش جان سپردیم و لذت بردیم و یافتیم زین پس با ریش باید به مجالس وارد شد.

یا حق

عزت مزید و عمر و مستدام

+ نوشته شده در  86/11/26ساعت 14:49  توسط من  | 
+ نوشته شده در  86/08/16ساعت 17:53  توسط من  | 
شیخ الشیوخ ٬ حکیم الحکما٬ مراد و مرشد مریدان٬ شیخ ابولرضا طاهرخوان ملقب به شیخ پشم الدین ابولمحاسن بن عبدالریش را پرسیدیم: یا شیخ شهر هرت که بر سر زبانهاست کجا را گویند؟

شیخ اندکی تامل کرده و سرش را به علامت ناراحتی تکان داده و فرمود:

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب .

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد یکدیگر را مي شناسند .

شهر هرت جايي است که همه کریهند مگر اينکه خلافش ثابت گردد.

شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفایت تو را مي گوید: باز هم لاف زدي؟؟

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند

 شهر هرت جايي است که درختان علل اصلي ترافيک ا ند و بريده مي شوند تا مرکبها راحت تر برانند

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند

شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر

 شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد آشنایی داشت

شهر هرت جايي است که با ميلياردها دلار نقدینگی بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد

 شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند

 شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خانه باشد و البته آن گوشه که آشپزخانه دارد و به آن  مي گویند مرواريد در صدف

شهر هرت جايي است که مردم سوار مرکب زرد مي شوند زود  سر کار برسند تا کار کنند وپول کرایه مرکب را در بياورند

شهر هرت جاييست که نصف مردمش زير خط فقرهستند اما سريالهاي جعبه جادو را در کاخها مي سازند

شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرها خواهران را که می نگرند ياد تختخواب مي افتند

 شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکوم است

 شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي ندارد و باعث ننگ می باشد

 شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را که می دانی نبايد به ديگري بياموزي

 شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

 شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

 شهر هرت جايي است که هرگز نمي شود بر بامش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..

شهر هرت جايي است که .......

به اینجای سخن که رسید بغضی بس عظیم گلوی شیخ را گرفت به طوری که نتوانست ادامه دهد و در نهایت به طوری که صدایش را کنترل میکرد سری تکان داد و فرمود :

آه که چقدر این شهر برایم آشناست........

+ نوشته شده در  86/08/11ساعت 17:39  توسط من  | 
در روزهای نخست اقامت شیخ شیوخ  و مراد مریدان شیخ پشم الدین ابولمحاسن بن عبدالریش قبل از آنکه مکانی را برای اسکان ایشان در نظر بگیریم فرمودند برای یافتن محل کاشانه قدری در شهر بگردیم تا هم با قزاونه آشنا گردیم و هم شهر را دیده باشیم.

ما نیز به گوش جان نیوش کردیم و ایشان را به قزوین گردی بردیم. شیخ ساکت بود ولی هر از چند گاهی سوالاتی میپرسید و بنده حقیر هم با دل و جان پاسخگوی آنان بودم.

پس از گشت و گذاری چندین ساعته شیخ را پرسیدم که یا شیخ قزوینیان را چگونه دیدی؟؟؟

اندکی تامل کرد و فرمود: که انسانهای وارسته ای هستند ولی در مورد ایشان باید به چند نکته توجه کرد:

۱- اگر به آنها بگویی که در هفت آسمان فزون از ۱۰۰ میلیون ستاره هست بدون کوچکترین سوالی میپذیرند. اما اگر در کوی و برزن و پارک ببینند که روی نیمکتی نوشته شده :"لطفا دست نزنید. تازه رنگ شده" حتما انگشت خود را به آن میزنند تا به صحت مطلب پی ببرند.

۲- مغازه داران قزاونه به جای استفاده از تابلوی " توقف بیجا مانع از کسب است " از جعبه های نوشابه در جای جای داخل و خارج مغازه استفاده میکنند.

۳- در بازار که میروی اگر از مغازه ای چیزی بدزدی و آنرا به همان صاحب مغازه بفروشی بازهم سرت را تا خرتلاق (khertelagh) کلاه میگذارند.

اما نکات بسیاری نیز از در مورد قزوین فرمودند که انشاالله تعالی در آینده به اطلاع میرسانم.

 

+ نوشته شده در  86/07/25ساعت 19:19  توسط من  | 
روزی در کوی و برزن میگشتم که به شخصی برخوردم نامش ابولرضا طاهرخوانی از خوانین اطراف تاکستان بود که همه مال و اموال را به نقدینگی مبدل کرده بود و عزم سفر کرده و به جای جای این جهان پهناور سرک کشیده بود .از بلخ ومرو و بخارا گذشته بود و اینک پس از سالها سفر به قزوین بازگشته بود. مریدان او را شیخ پشم الدین ابولمحاسن بن عبدالریش میخواندند.

با اندکی مصاحبت با شیخ آنچه را در عالم معنا میجستم در او یافتم و به جرگه مریدان وی پیوستم.

شیخ را زبانی شیوا و دلی سوخته بود.

زین پس تک تک ملاقاتهایم را با شیخ در این صفحه از تار گسترده وب می نگارم.

امید که مقبول دوستان واقع گردد.

+ نوشته شده در  86/07/19ساعت 19:45  توسط من  | 
یادمه وقتی مدرسه میرفتیم و زنگ انشا میشد اولین موضوعی که هر سال در موردش مینوشتیم این بود که :

تابستان خود را چگونه گذراندید؟؟؟

موضوع جالبی بود و منم هر دفعه چند صفحه در موردش مینوشتم. حالا هوس کردم دوباره این انشا رو بنویسم ولی این دفعه توی وبلاگم. حالا بریم سر وقت موضوع اصلی:

تابستان خود را چگونه گذراندید؟

امسال تابستان برای من تابستان بسیار خوبی بود. از اول تابستان همش خوش گذرانی بود. ما امسال تابستان ۴ بار به مسافرت رفتیم. همش هم با دوستان بود و هیچ کدام از مسافرتهای من با خانواده نبود.

مسافرت اول به مینودشت گرگان بود. خیلی خوش گذشت. شرح این مسافرت رو قبلا نوشتم.

اما دومین مسافرت با مینی بوسی به اسم باربی به لاهیجان و چمخاله رفتیم. و سومین مسافرت نیز به لاهیجان رفتیم که شرح مسافرت سوم رو هم نوشتم. اما مسافرتی که خیلی خوش گذشت ( دلیل خوش گذشتنش این بود که من مسئولیتی نداشتم) مسافرت به کاشان و کاروانسرای مرنجاب بود که توی این انشا میخوام این مسافرت رو شرح بدم:

 ( ادامه انشا را در ادامه مطلب بخوانید:)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/07/07ساعت 16:57  توسط من  | 
حتما تا حالا زیاد شنیدید که عاشقی بد دردیه؟

ولی حالا میخوام عاشق شدن یکی از دوستامو که بحمدالله به وصال نیز نزدیک میشود براتون تعریف کنم.

یکی از دوستان زحمت کشید و داستان منو به صورت شعر درآورد اینجا ازش تشکر میکنم و باید بگم با وجود شعری به این زیبایی دیگه نیازی به نوشته من نیست. چون این شعر همه ابعاد قضیه رو به زیبایی توصیف میکنه:

خری آمد بسوی مادر خویش            بگفت مادر مده رنجم از این بیش

برو امشب برایم خواستگاری            اگر تو بچه ات را دوست داری

خر مادر بگفتا ای پسر جان              تو را من دوست دارم بهتر از جان

زبین این همه خرهای خوشگل        یکی کن نشان چون نیست مشکل

خرک از شادمانی جفتکی زد           کمی عرعر نمود و پشتکی زد

بگفت مادر به قربان نگاهت              به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من       به زیبایی نباشد مثل او زن

بگفت مادر برو پالان به تن کن          برو اکنون بزرگان را خبر کن

به آداب و رسومات زمانه                 شدند داخل به رسم عاقلانه

دو تا پالان خریدند پای عقدش          یه افسار طلا با پول نقدش

خریداری نمود سه دانگ طویله              همانطوری که رسم است در قبیله

خر عاقد کتاب خود گشایید             وصال عقد ایشان را نمایید

دوشیزه خر خانم آیا رضایی؟           به عقد این خر خوش تیپ  در آیی؟

یکی از حاضرین گفتا به خنده         عروس خانم بهر گل چیدین برفته

برای بار سوم خر بپرسید               خر خانم سرش  یکباره جنبید

خران عرعر کنان شادی نمودند        به یونجه کام خود شیرین نمودند

به امید خوشی و شادمانی            برای این دو خر در زندگانی

 

به امید خوشبختی این دوست عزیزم

+ نوشته شده در  86/07/05ساعت 17:35  توسط من  | 

چند وقت از انتخاب شدن قزوین به عنوان پایلوت گردشگری میگذره ولی عملا تا چند وقت قبل هیچ خبری از انجام کاری در زمینه پایلوت نبود. البته ناگفته نمونه که بعضی از کارها از جمله ترمیم بناهای تاریخی و احداث آثار تاریخی ! انجام گرفته.

تا اینکه از چند هفته قبل بالاخره سازمان میراث فرهنگی و گردشگری دست به کار بسیار نو و خلاقانه زد که هیچ کس به ذهنش هم خطور نمیکرد که بشه برای جذب گردشگر یه همچین کاری رو انجام داد.

کار این سازمان به حدی زیبا ٬ با برنامه و کم هزینه و با بازدهی بالا و جذب گردشگر بسیار زیاد بود که بنده حقیر به شخصه به ذهن خلاق مسئولین محترم این سازمان احسنت گفتم.

حتما سوال پیش اومده که این سازمان چه کاری انجام داده که تا این حد تونسته موفق باشه؟؟؟!!!....

بهتره برای روشن شدن موضوع یه سری به تیتر اخبار رسانه های جمعی بیاندازیم:

" سایه ترس بر سر چوبیندر"

" اهالی چوبیندر در حسرت خواب آسوده"

" عامل کشف نشده صدا در گورستان چوبیندر"

" روح سرگردان در قبرستان چوبیندر"

" سر و صداهای عجیب در گورستان چوبیندر"

" روح سرگردان در برزخ در بهشت فاطمه چوبیندر "

" گورستان چوبیندر در محاصره نیروهای امنیتی "

" روح دختر جوان در جو اثیری "

این تازه تیتر اخبار سایتها و رسانه های معتبر محلی و صدا و سیما بود. اما تلاش سازمان برای کشاندن گردشگر بیشتر به قزوین باعث شد که این اخبار در وبلاگها دامن زده شود:

" گورستان متروک عامل صدا های نیمه شب"

" روحی که برزخ راهش نمی دهند"

" روح گم شده در برزخ "

" مردم چوبیندر را نجات دهید "

" چوبیندر بعد از 9 شب = شهر تمام تعطیل "

" صدا از گورهای پر "

" دنیای مردگان در گورستان چوبیندر "

و کلی از جور تیترها.

حتما قضیه به گوش شما هم رسیده؟ حتما شما هم کنجکاو شده اید که این صداها چیست؟ حتما شما هم تصمیم گرفتید که یه سری به چوبیندر بزنید و حداقل حس کنجکاوی خودتون را بخوابانید؟

اما گذشته از عامل این صداها قصد دارم ابعاد مختلف قضیه را از دید جذب گردشگر بررسی کنم:

جذب یک شبه گردشگر:

این کوچکترین نتیجه ایست که سازمان میتونه از این طرحش بگیره. یعنی اینکه افراد مختلف را به هر بهانه ای که شده ( حس کنجکاوی٬ شرط بندی های مختلف ٬ تهیه اخبار و ... ) برای یک شب به این گورستان بکشاند.

جذب گردشگر برای بارهای بعدی:

بجز افرادی که به دلیل کنجکاوی به این گورستان پا میگذاشتند بقیه افراد از جمله خبرنگاران و افرادی که شرط بندی میکنند برای اثبات نترس بودنشون مسلما یکبار دیگه باید برای این کار به چوبیندر بروند. و این میشه جذب یک نفر برای دو بار.

اما این همه کار و تبلیغات فقط برای کشاندن افراد برای یک شب به قزوین نبود. کلی برنامه ریزی پشت این قضیه خوابیده.

براتون این سوال پیش نیومده که چرا توی این موقع سال یعنی اواخر تابستون این اتفاق افتاده؟ اگه توی زمستون اتفاق افتاده بود هم ترسناکتر بود و هم انکه میتونست تعداد افراد بیشتری رو بکشونه به قزوین.اصلا چرا قبرستان چوبیندر؟ این همه گورستان دیگه توی دهاتهای مختلف که هم از قبرستان چوبیندر پرت تره هم ترسناکتر. چرا اصلا روح؟ چرا نگفتن موجودات فضایی؟ اینکه میتونه خبرش بین المللی هم بشه.

حالا واقعا چرا این موقع سال؟

نمیدونم این موقع سال تا حالا به قبرستان چوبیندر رفتید؟؟ وقتی از چهار راه نوبلی به طرف چوبیندر حرکت میکنید از سازمان خدمات موتوری که رد میشید وارد باغهای سنتی اطراف قزوین می شوید که به قول مسئولین محترم قدمت 2000 یا 3000 ساله دارن و کمتر مورد توجه توریستها قرار میگرفت . وقتی داری از بین این باغها رد میشی برای اینکه از هوای استثنایی و خنک که فقط این موقع سال میشه مشاهده کرد استفاده کنی و شیشه های ماشین رو میکشی پایین بوی انگور و کشمش و بوی تخمیر انگورهای تازه چیده شده آدم رو به دنیای دیگه میبره. و وقتی از این باغها رد میشی تازه به جالیزهای نزدیک چوبیندر میرسی و هوس میکنی یه خربزه ای یا هندوانه ای بزنی تو رگ. و این تازه میشه خاطره ای خوب برای اینکه یه بار دیگه به همراه خانواده بیای قزوین و از این هوا استفاده کنی. راستی یه چیز دیگه ای هم که هستش اینه که 100 لیتر بنزین به کارتهای سوخت شارژ شده.

ولی چرا چوبیندر؟

یکی از دلایل اینکه چوبیندر انتخاب شد همون باغهای سنتی توی مسیر بود. یه دلیل دیگه نزدیکی این روستا به شهر و آسفالت بودن جاده تا خود قبرستان بود که ارزش استفاده از سهمیه بنزین رو داشته باشه. در ضمن مسئولین محترم بدشون نمیومد که این چند میلیارد بودجه ای برای تجهیز قبرستان چوبیندر تصویب و هزینه شده به رخ مسافران محترم بکشاند.

ولی واقعا چرا گفتن روح؟ چرا نگفتن موجودات فضایی که قضیه بین المللی بشه و قزوین هم در راستای جهانی شدن قدمی برداره ؟

این قسمت از قضیه برای بنده حقیر هم سوال شده. ولی یه توجیهی که میشه برای این قضیه پیدا کرد مرده دوست بودن نژاد آریایی هستش و اینکه شاید موجودات فضایی برای خارجی ها جالب باشه ولی برای ما ایرانیها اصلا جذابیتی نداره. و ذهن ایرانی علی رغم خلاق بودن نمیتونه داستانهای قشنگی در مورد موجودات فضایی درست کنند اما در مورد روح تا دلتون بخواد میتونه قصه بنویسه. البته این فاز کار برای جذب گردشگر داخلی بود .ولی من این احتمال رو میدم که توی فاز های بعدی کار تصمیم بگیرند پای موجودات فضایی رو هم بکشونن وسط برای جذب گردشگر خارجی. پس منتظر فرود اومدن موجودات فضایی توی فدک هم باید باشیم.

البته نقطه عطف این قضیه کم هزینه بودن طرحه. یعنی با شبی 10 تا کارگر افغانی که فکر کنم نفری 10000 تومان مزد بگیرن و 10 شب هم این کار رو انجام بدهند ( یعنی در اطراف قبرستان آواز بخوانند ) با یه هزینه خیلی ( حدود 1000000 تومان ) کم میشه این طرح پربازده رو پیاده کرد. و برای چند سال گردشگر جذب کرد.

من مطمئنم که این داستان سینه به سینه میگردد و هر ایرانی که این داستان را بشنود تصمیم میگیرد برای یک بار هم که شده این گورستان را از نزدیک ببیند. و همچنین امیدوارم در آینده باز هم شاهد انجام طرحهایی اینچنین نو از طرف مسئولین محترم باشم.

 

 

+ نوشته شده در  86/07/03ساعت 19:2  توسط من  | 

چند وقت قبل در روزنامه ای خواندم که در امریکا کیلنیک های خنده درمانی افتتاح شده است که در ازای دریافت مبلغی افراد را به مدت چند دقیقه به خنده وامیدارند. از روزی که این کیلنیک ها افتتاح شده اند مردم امریکا هم برای درمان انواع بیماری ها به این مراکز مراجعه می کنند. ( البته فکر کنم ضرب المثل خنده بر هر درد بی درمان دواست به امریکا هم رسیده .)

هزینه این مراکز برای افراد طبقه پر درآمد امریکا هزینه ای نیست ولی برای قشر کم درآمد هزینه بسیار زیادی است. یعنی افراد کم درآمد حق مداوا شدن با خنده را ندارند. این بدور از انصاف است.

درست است که امریکایی ها مسلمان نیستند ولی آدم که هستند. و از آنجایی که بنی آدم اعضای یکدیگرند و برای اینکه عدل در جامعه امریکا برقرار شود قشر کم درآمد هم بتوانند از موهبت خنده درمانی استفاده کنند دولت کریمه جمهوری اسلامی ایران تدبیری اندیشیده است.

طی روزهای اخیر خبری در مورد سفر ریاست محترم جمهوری آقای دکتر محمود احمدی نژاد به امریکا شنیدیم که این خبر حاصل همین تدبیر است.

آقای رئیس جمهور این سفر را ترتیب داده اند تا مردم امریکا را بتوانند از موهبت خنده اشباع کنند. مردم امریکا هم از آنجایی که مردمان قدر شناسی هستند از این تدبیر استقبال بسیار شدید به عمل آورده اند.

ریاست محترم جمهور طی سفر به دنبال سالن بسیار بزرگ برای انجام این مراسم خنده درمانی میگشتند که به پیشنهاد ریاست دانشگاه کلمبیا سالن این دانشگاه برای انجام این مراسم انتخاب شد.

مردم در پشت در های دانشگاه صف کشیده اند و دولت امریکا از آنجایی قصد دارد این شکاف طبقاتی را حفظ کند و به قول آنها قرار نیست اعیان و مردم عادی در یک سطح باشند و از همه نعمات به یک اندازه برخوردار باشند حتی اگر این نعمت خنده باشد اجازه برگزاری این مراسم سخنرانی را به رئیس جمهور ایران نمیدهند.

البته به نظر بنده حقیر یکی دیگر از دلایل ترس دولتمردان امریکا این است که نکند مردمی در طبقه اعیان جامعه نیستند بیش از اعیان از نعمت خنده برخوردار شوند.

و ما هم هنوز در انتظار اخذ مجوز برگزاری این مراسم بخیه زدن شکاف طبقاتی در امریکا هستیم.

البته ناگفته نماند که ریاست محترم جمهور با اینکه اجازه برگزاری مراسم را هنوز نگرفته ولی با این حال هر از چند گاهی در راستای بخیه زدن این شکاف لطیفه ای شیرین برای مردم امریکا بازگو میکند تا حال و هوای برگزاری جلسه از بین نرود.

آخرین لطیفه ای که ایشان فرمودند و باعث درمان بسیاری از دردهای بی درمان امریکایی بود پیشنهاد خارج کردن دفتر سازمان ملل از نیو یورک و انتقال به مکان دیگری بود که بسیاری از درد های بی درمان را التیام بخشیدند.

ولی با این حال باز هم همه ما در انتظار برگزاری جلسه مذکور در دانشگاه کلمبیا و بخیه زدن شکاف طبقاتی در امریکا هستیم.

به امید برگزاری این جلسه

+ نوشته شده در  86/07/03ساعت 18:21  توسط من  | 

دیگه دنیا عوض شده - دیگه هیچی اورجینال نیست! کارتون هام...! آقای سکسکه عمل کرده, میره سر کار و میاد و زندگیشو می کنه! الفی دیگه از هیچی نمی ترسه! آلیس, شوهر کرده, دو تا بچه ام داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان 50 متری ساده, مثل آن شرلی! ای کیو سان کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله! بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن!... شلمان هنوزم خوابه! پت پستچی بازنشسته شده و الانم تو خونه سالمندان منتظر مرگشه! بنر رو یادته؟ پوستشو تو خیابون منوچهری 30 تومن می فروشن.

شما چیز اورجینال سراغ دارید معرفی کنید؟؟؟!!!....

+ نوشته شده در  86/06/17ساعت 18:34  توسط من  | 
 

Ads by Ydc.ir